No Pain No gain

من بارها و بارها شنیده ام و یا از طریق میل برایم نوشته اند که "به نظر شما بهتر است ما به مالزی بیاییم و آنجا و در آن محیط انگلیسیمان را به سرعت تقویت کنیم؟" در پاسخ این عزیزان و به مدد همین تجربه نصفه و نیمه ام می گویم "خیر، همانجایی که هستید و تا فرصت دارید انگلیسیتان را کامل کنید". اما چرا؟

بارها گفته ایم و گفته اند که در مالزی هم انگلیسی زبان دوم است و شما حداقل در 80 درصد مواقع مالایی  و چینی و تامیلی می شنوید و می بینید، البته نمی خواهم روی این موضوع تکیه کنم. مثل نه چندان دقیقی هست که می گویند "زیان آموختن مثل شنا کردن است باید به داخل اب بیافتی تا یاد بگیری"، در مثل مناقشه نیست من هم می گویم اگر بدون شناخت مناسب از فنون شنا به داخل آب بپرید یا جان به جان آفرین تسلیم میکنید و یا ده نفر باید حمع شوند تا شما را جمع کنند!!

در خصوص زبان هم همین اتفاق برای خیلیها می افتد یعنی در برخورد با محیط به یکباره اعتماد به نفس و اطمینان خود را از دست می دهند و در لاک خود فرو می روند و به این ترتیب نه تنها زبانشان بهتر نمی شود که پس رفت هم می کند، بنابراین خالصانه می گویم هیچ راه میانبری برای تقویت زبان وجود ندارد باید زحمت کشید و کار کرد و بهتر است این کار را در همان ایران انجام داد تا اینجا در مالزی.


جلسه معارفه

چند روز پیش روی تابلوی اعلانات دانشکده به اطلاعیه ای برخوردم که از دانشجویان سال اول دعوت می کرد که در جلسه ای به منظور آشنایی با فرآیند تحصیل در دانشکده کامپیوتر شرکت کنند، در متن اطلاعیه اشاره ای به اینکه دانشجویان تحصیلات تکمیلی مد نظرند یا دانشجویان دوره های لیسانس نشده بود، من هم که این ترم به خاطر عدم توجه به این نوع اطلاعیه ها فرصت ثبت نام در یکی از دروسم را از داده بودم، در روز موعد که همین جمعه گذشته بود قبل از همه در محل مورد نظر حاضر شدم، چشمتان روز بد نبیند همین که بقیه دانشجویان هم جمع شدند متوجه شدم جلسه برای دانشجویان واقعاً سال اولی بوده!، حالا چهره جدی و خاورمیانه ای من را مقایسه کنید در میان 200 تا نوجوان کوچول موچول و رنگارنگ چینی، (جهت اطلاع دانشکده کامپیوتر دانشگاه USM یکجورایی توی قبضه چینی الاصلها است و مالاییها در اقلیتند.) خلاصه شانس آوردم سخنران جلسه حرف برای گفتن کم آورد و جلسه را نیم ساعته تعطیل کرد وگرنه تا دو ساعت یک عالمه بچه چینی به من ذل می زدند و من هم که یک لبخند ملیح بر لب داشتم  (که بعداً نگویند ایرانیها خشنند) لب و دهانم خشک می شد!!

از شوخی که بگذریم از رویه دانشکده برای برگزاری این نوع جلسات که تا آخر ترم هم ادامه دارد، خوشم آمد، اینجا بچه ها پس از سال اول تحصیل باید شاخه مورد علاقه خود را انتخاب کنند، بنابراین دانشکده آنها را با تمامی شاخه های موجود اشنا می کند و در هر جلسه استاد طراز اول آن حوزه برای دانشجویان سخنرانی می کند، برای مثال  جلسه آینده دکتر ون تت چی (که استاد راهنمای اینجانب نیز می باشد)، در خصوص شبکه های کامپیوتری سخنرانی حواهد داشت، در انتهای دوره هم تمامی دانشجویان انشایی خواهند نوشت با این مضمون که "آخرین پیشرفتهای مربوط به حوزه ...چیست؟" و به این ترتیب رشته مورد نظر خود را انتخاب می کنند.

بی اختیار یاد ایامی افتادم که می خواستم وارد دانشگاه شود، دوست داشتم وارد رشته کامپیوتر شوم (حالا چرا، یادم نمی آید) ولی نمی دانستم باید سخت افزار بخوانم یا نرم افزار، یک بنده خدایی پیدا شد به ما گفت "ببین سخت افزار مثل این است که مکانیک خودرو را بدانی و نرم افزار مثل راندن خودرو می ماند"، ما هم با این تصور که ادم موتور خودرو را بشناسد، بهتر است، راندن را هم خودش بعداً یاد می گیرد، در برگه زدیم "مهندسی کامپیوتر - سخت افزار" و رفتیم دانشگاه.

الان این تصور برایم خنده دار است که بر اساس چه ملاکی مسیر زندگی و کارم را انتخاب کردم و اگرچه اینجانب شانس آوردم و رشته تحصلیم را دوست داشتم ولی خیلیهای دیگر زندگیشان را در رشته ای حرام کردند در حالی که استعداد و علایقشان جای دیگری بود، آنهم تنها به این خاطر که اطلاعات درست و حسابی از رشته های پیش رویشان نداشتند.

زبان ژاپنی در پینانگ

در طول تاریخ نقاطی مانند پینانگ به دلیل موقعیت سوق الجیشی آنها همواره مورد توجه نیروهای استعماری بوده اند، برای مثال نقطه ورود و اولین پایگاه انگلیسها در مالزی همین پینانگ بوده است.

برایم جالب بود که بدانم عده ای از افراد مسن در پینانگ قادر به تکلم به زبان ژاپنی می باشند، دلیلش هم سلطه چند ساله ژاپنیها بر جزیره در دوره جنگ جهانی دوم و اجبار ساکنان آن بر یادگیری زبان ژاپنی در آن دوره بوده است. ظاهراً هنوز هم افرادی که برخورد مستقیم با ژاپنیها داشته اند از خشونت و بی رحمی آنها تعریف می کنند و می گویند ژاپنیها خود را برترین نژاد آسیا می دانستند.

البته اگر نظر من را بخواهید ژاپنیها عملاً برتری را که با زور و در طول جنگ بدست نیاوردند، با پیشرفت علمی پس از جنگ بدست اوردند.  

 

ما و زبان علم

والا ما که جلوی این برو بچه های وبلاگ نویس کم می آوریم، چشم نخورند همین جور مطلب است که پست می کنند، ما که یا وقتش را نداریم یا اگر وقتی هم پیدا می شود چیزی توی فکرمان نی آید! یکی از خواص مالزی برای اینجانب هم همین رخوت فکری و روحی بوده است! من که تا همین یکی دو ماه قبل توی ایران مطلب کم نمی آوردم اینجا چیزی برای گفتن پیدا نمی کنم، نی دانم شاید یکی از نشانه های آرامش همین باشد که فکر آدم هزار جا نرود. البته خوبیش این بوده که که مثل بچه های خوب چسبیدم به درس و تزم ...

بگذریم، این اواخر بحث بر سر این بود که باید دروس علوم و ریاضی در مدارس مالزی به زبان انگلیسی تدریس شود، خلاصه کلی آدم هر روز در حال دلیل آوردن در موافقت یا موافقت با این موضوعند،  داشتم شرایط را با کشور خودمان مقایسه می کردم که تز دکتری هم به زبان فارسی نوشته می شود! کسی هم نگران نیست، نتیجه اینکه پایمان را که از مملکت بیرون می گذاریم تازه اول دردسر است. نمی دانم چند درصد از دانشجویان ایرانی مقیم خارج به دلیل ضعف زبان انگلیسی دچار سرخوردگی می شوند ولی مطمئنم اگر سیستم آموزش و پرورش کشور ما هم این واقعیت را می پذیرفت که خوب یا بد زبان علم در دنیا انگلیسی است  تعداد زیادی از دانشجویان ایرانی حداقل در بدو امر سختی کمتری را تحمل می کردند.

غذای دانشجویی در USM

جهت راهنمایی دانشجویان جدید الورود عرض کنم، دانشگاه USM غذاخوریهای متنوع و متعددی دارد ولی تنها غذاخوری که تا حدودی برای ایرانیها مناسب است، معروف است به "زبیده" که در فاصله نسبتاً کمی از مرکز تحصیلات تکمیلی (IPS) قرار دارد، غذای متداول بچه های ایرانی هم پلو مرغ است که به قیمت مناسب 2.8 رینگیت برای هر پرس عرضه می شود!

از طرفی  امروز جمعه است و روزهای جمعه هم تعدادی از برادران عرب دانشجو در مجاورت مسجد  دانشگاه بساطی برپا می کنند و برخی نوشیدنیها و خوردنیها را به معرض فروش می گذارند، البته قیمتها چندان مناسب نیست برای مثال یک شیشه کوچک دوغ را به قیمت دو رینگیت عرضه می کنند، ولی باز هم دستشان درد نکند باعث شدند چشمهای خسته از دیدن خوردنیهای عجیب و غریب مالایی، چینی و هندی مناظر آشنایی همچون حلوای ارده و دوغ و ماست را زیارت کنند!!

یک نمونه مالزیایی

یک نمونه مالزیایی

ما معمولاً عادت داریم برحسب شنیده ها از مردمان یک کشور یک استریوتایپ یا نمونه فرضی برای خود تجسم کنیم، مثلاً تصور من از یک مرد 36 ساله مالزیایی این بود که یک یا احنمالاً چند تا زن دارد، یک دوجین بچه دارد و از اسلام هم در حد فرایض اولیه سرش می شود و به خصوص فرق شیعه و سنی را نمی فهمد، تا نوک دماغش را بیشتر نمی بیند، خنگ است و ...

روز اولی که در آزمایشگاه مربوط به رشته تحصیلیم مشغول کار شدم با یک مالزیایی 36 ساله به نام محمد که میز مجاور من را اشغال کرده بود آشنا شدم، ایشان نه تنها چند همسر نداشتند بلکه هنوز شریک زندگی خود را نیافته بود، اسلام را در حد یک تحصیل کرده علوم اسلامی می شناخت و نه تنها فرق شیعه و سنی را عمیقاً می دانست بلکه برای مثال حتی از دیدگاه های فرق مختلف اسلامی از واقعه کربلا نیز مطلع بود، تازه محمد بعد از اینکه یکبار اعداد فارسی، اسامی روزهای هفته و ماههای سال را برای او خواندم آنها را مانند بلبل و با تلفظ صحیح به من باز گرداند، جالب توجه این که ایشان نه دانشجوی دکتری است و نه حتی فوق لیسانس، بلکه توی 36 سالگی احساس کرده به دانستن بیشتر نیاز دارد و فعلاً دانشجوی لیسانس است! خلاصه بعد از یکی دو ساعت صحبت با ایشان به این نتیجه رسیدم که در مورد سواد و معلومات خودم باید یک تجدید نظر اساسی کنم.